سلام
خوب هستین همه گی؟
امروز اومدم با یه دله پر از غم اپ کنم
خیلی دلم گرفته
بیشتر از این حرف نمی زنم و می رم سراغ قسمت 8 داستان
اسفند ماه داشت تموم میشد و داشتیم به عید نزدیک میشدیم زمزمه ی رفتن ما به مشهد تو خانواده افتاده بود قرار بود من و داداشم زودتر بریم اونا هم بعد از مابیان.
28 اسفند 86 ما رفتیم مشهد قرار شد محمد هم بیاد اونجا هر روز تقریبا هم دیگر و می دیدیم یه روز که پیشه هم بودیم با محمد بحثم شد و اون حالش بد شد داشتم سکته می کردم همین جوری گریه می کردم و هی می گفتم ببخشید تا وقتی حالش خوب شد 100 بار اون دنیارو به چشمم دیدم برگشتم......
بعد از اون به خودم قول دادم که هیچ وقت دیگه باهاش بحث نکنم و بعد از اون بود که من شدم یه عروسکه خیمه شب بازی.....
مامانم اینا اومدن و محمد برگشت خونشون محمد اصرار داشت که من موقعه ی برگشت به مامانم اینا بگم بریم خونه ی محمد ا ینا ....
یه چیزه غیر ممکن و می خواست همچین چیزی حداقل تویه ایران پذیرفته نیست منم به خاطر این که محمد ازم خواسته بود به مامان بابام گفتم انقدر عصبانی شدن که می خواستن بیارن تو دهنم....
کلی باهام جنگ و بحث و دعوا کرد که تو عمدا راضیشون نمی کنی بیان اینجا
یه روز یادمه تو خونه ی داییم اینا بودم که زنگ زد رفتم تو باغشون نشستم شروع کردم صحبت کردن باهاش هی اون می گفت و می گفت و من اروم اروم اشک می ریختم .....
بهم گفت اصلا اجازت نمی دم بری دانشگاه ......(می دونست که دانشگاه رفتن و ادامه ی تحصیل یکی از بزرگترین ارزو های منه)
اصلا دوست ندارم فقط می خوام زجرت بدم .....
می خوام با زجر دادن تو انتقام بگیرم از مادر پدرت.....
و هزاران حرف دیگه که من فقط شنوندشون بودم......
دلم خیلی گرفته بود اندازه ی تک تک اون شکوفه هایی که تویه اون باغ رو درختا باید در می یومدن حالا خشک شده بودن....
انقدر اونجا گریه کردم که احساس کردم سنگهای دور و اطرافمم با اون دل سنگیشون هم پایه من دارن اشک می ریزن.....
وقتی برگشتم خونه ی خودمون کم کم اروم شد و دوباره عاشقی و دل باختگیش و از سر گرفت دوباره شد همون مجنون قدیم که لیلیش و می پرستید.....
ولی من هر روز شکسته تر می شدم دوسش داشتم خیلیم دوسش داشتم حاضر بودم جونم و براش بدم ولی دیگه عوض شده بودم دیگه نمی تونستم مثل قبلا از عشقی که بهش داشتم لذت ببرم.....
شدم یه عروسک کوکی که محمد به هر حالتی که دلش می خواست کوکم می کرد....
خودش بارها و بارها اعتراف کرد که دارم میشم همون هدیه ای که اون می خواد.....
از اون به بعد دیگه محمد هدیه صدام نکرد بهم می گفت فرشته اوایلش دوست نداشتم این اسم و روم بزاره اخه اون اعتقاد پیدا کرده بود که من یه ادم معمولی نیستم یه فرشته ام از طرف خدا برای اون اون می گفت یه ادم نمی تونه انقدر عاشق باشه و انقدر مهربون فقط فرشته ها این طورین و من دوست نداشتم اون این فکر و بکنه اخه من یه ادم بودم یه ادمه معمولی معمولی....
ولی بعد از اون شروع کرد به بهانه های جدیدتر گرفتن می گفت هر جا می ری باید بهم بگی هر کاری می کنی من باید خبر داشته باشم
برام سخت بود اوایلش ولی کم کم سعی کردم خودم و عادت بدم که بهش بگم هر جا می رم.....
یادمه یه سری من حالم خوب نبود و دوستم زنگ زد گفت بیا بریم بیرون پارکی جایی منم گفتم یکم حال و هوام عوض بشه برم باهاش....
داشتم اماده می شدم که برم که یه دفعه محمد زنگ زد عروسی بود اون روز
وقتی بهش گفتم می خوام برم یکم گرفته شد گفت این وقته شب درست نیست منم در جا زنگ زدم به دوستم و گفتم نمی یام نه این که چون اون وقت شب درست نباشه نه چون با خانواده ی دوستم بودم....به خاطره این زنگ زدم که محمد ناراحت نشه
وقتی زنگ زدم به دوستم گفت:چرا زنگ زدی من که نگفتم نر و این حرفا
فرداش دوباره دوستم زنگ زد و این دفعه گفت بیا بریم سیرک من عصرش با محمد حرف زدم و بهش گفتم شاید برم شاید نرم ولی اون هیچ مخالفتی نکرد که نباید بری و این چیزا....
منم شبش کارام تموم شد و رفتم قبلش یه اس ام اس به محمد زدم که بعدا نگه نگفتی ولی ظاهرا همه چیز دست به دسته هم داده بود که دوباره طعم خوشبختیه چند روزه ای که داشتم ازم سلب بشه
اس ام اس دسته محمد نرسید و محمد هم شب زنگ زد و وقتی فهمید من بیرونم کلی دعوا راه انداخت
همیشه وقتی می رفتم مسافرت وقتی می رفتم بیرون با عصبانیتای بی موردش به دهنم زهر مارش می کرد.....
می دونین بهم چی گفت:
گفت تو با دوستت نرفتی بیرون تو با کسه دیگه ارتباط داری تو دوست پسر داری تو عمدا به من خبر ندادی و........
شبش به حدی گریه کردم که خدا می دونه همین طور زار می زدم من تا شب ساعت 3 داشتم بهش اس ام اس می دادم و التماسش می کردم که ببخشتم
حتی اونجا که بودم گوشی و دادم دست داداش کوچیکم که باورش بشه من با یه پسر نیومدم بیرون و دوستم دختره
ولی می گفت داداشتم واسه رد گم کنی بردی.....من گریه می کردم و اون این اس ام اس هارو تحویلم می داد حتی حاضر نبود تماس هام و جواب بده...
و این وضعیت تا چند روز ادامه داشت وبعد دوباره کم کم همه چیز به روالش بر گشت ولی دوباره من خورد شده بودم خورد تر از قبل.
روزها می یومدن و پشت سر هم می رفتن تا این که اردیبهشت ماه رسید و قبض موبایل محمد اومد کلی دعواشون شده بود تو خونه به خاطره مبلغ بالاش......محمد هم همون روز قرار بود بره تهران برایه کارای سربازیش که معافیت بگیره.
تو اردیبهشت ماه چون نزدیکه امتحاناته ترم بود فشرده ازامون امتحان می گرفتن منم شبها اصلا نمی خوابیدم فقط وقتی از سر کلاس می یومدم 1 ساعت می خوابیدم و بعدش بلند می شدم درس می خوندم......
اوون روز من 3 روز بود پشته سر هم که پلک رو هم نزاشته بودم وقتی اومدم خونه دیگه حتی نمی تونستم راه برم با مقنعه و مانتو شلوار رفتم تو تختم که بخوابم یه دفعه محمد اس ام اس داد که اره قبضه گوشی اومده و فلان و بهمان ...می خواستم جواب بدم که در حال تایپ کردن خوابم برد.....
وقتی بیدار شدم 40 دقیقه گذشته بود و محمد 6 تا اس ام اس فرستاده بود و کلی زنگ زده بود که من جواب نداده بودم....تو اس ام اساش کلی چیز بهم گفته بود و دوباره این نشان یک دعوای جدید بود
بهم گفته بود که تو حتما با دوست پسرتی که جواب تلفن و اس ام اسهای من و نمی دی حالا قسم بخور که به خدا من با کسی نیستم فقط خواب بودم کیه که باور کنه.......
دوباره دعوا شروع شد با چشمه گریون کتابم و باز کردم که درس بخونم ولی مگه می شد تو اون وضعیت درس خوند اونم چی عربی انسانی درسی که ازش متنفرم.....
تا ساعت 1_2 شب داشت اس ام اس می داد و تهدید به خودکشی می کرد حالا من هر چی التماس می کردم که فایده نداشت می گفت ابرومم پیشه خانوادم رفته به خاطره قبض موبایل توام که اینجوری من دیگه واسه چی زنده باشم ووووووو.....
اون شب با این قول که من زنگ بزنم به باباش و باهاش حرف بزنم همه چیز موقتا تموم شد.....
فرداش باید زنگ می زدم به باباش سره امتحان که بودم مغزم اصلا کار نمی کرد داشتم دیوونه می شدم نمی دونستم چی باید بگم به باباش از طرفه دیگه هم نمی شد که زنگ نزنم....
امتحانم و دادم تموم شد می دونستم خرابش کردم وقتی برگه هارو داد 18 گرفته بودم یه لحظه از دست محمد عصبانی شدم ولی بعد گفتم فدایه سرش.....
بعد از ظهرش وقتی رفتم خونه زنگ زدم به باباش که باهاش صحبت کنم...
تپش قلبم زیاد شد بود و دستم می لرزید خیلی می ترسیدم ولی بلاخره شماره رو گرفتم....
2 تا بوق خورد تلفن و بعد صدای اقای .... پیچید تویه گوشی....
الو.....
خوب اینم قسمت هشتم داستان تقریبا ماله 2 ماه بود فروردین و اردیبهشت همین امسال....
چیزه دیگه ای نمونده....
خیلی از دوستان تو قسمت قبل و قسمتهای قبل ازاون گفته بودن که محمد خیلی در حق من بد کرده و........اول از همه باید بگم یک طرفه نباید قضاوت کرد خیلی دوست داشتم محمد هم می یومد و اونم از زبون خودش می نوشت ولی خوب اقا محمد من و قابل نمی دونن که حتی یه سر بزنن به این وبلاگ دیگه چه برسه به نوشتن.....
چیزه دیگه ای هم که می خواستم بگم این بود که محمد هر کاری در حق من بکنه من بازم دوسش دارم و شاید همه ی این اتفاقات دست به دست هم داده باشن و عشق من و نسبت به محمد 1000 برابر گذشته کنن.شاید هم تمام اینها حق من بوده.....
نمی دونم شاید دیگه نیومدم شاید هم اومدم من این وب و یه روزی به خاطر محمد ساختمش و تا حالا هم با تمام عشقی که بهش داشتم این وبلاگ و اداره کردم
من خیلی از لحظه های قشنگ زندگیم و تو این وب ثبت کردم دل کندن ازش سخته برام ولی اگه لازم باشه حاضرم به خاطر عشقم به خاطر کسی که دوسش دارم این وب و برایه همیشه ببندم.
یه حرفه کوچولو از طرف فرشته کوچولوت :
محمد جان من این وب و به خاطر تو ساختم زندگیم اگر هم یه روز بستمش به خاطر تو بوده.همون طور که دارم به خاطر تو نفس می کشم و اگر هم مردم فقط به خاطره تو بوده.
میمیرم برات تنها بهانه ی زندگیم.
از همه ی دوستای گلی که برام نظر می زارن ممنونم.
همتون و به خدای 7 اسمون می سپارم
مواظب خودتون و عشقتون باشید (عشقتون هر چیز و هر کسی که می خواد باشه)
هدیه
پ.ن:هدیه جان فوت برادر گلت و تسلیت می گم عزیزم امیدوارم غم اخرت باشه گلم.



پ.ن:تجربه ی جالبی بود ۲ روز وبها بسته بود
پ.ن:امروز ۲۴ مرداد پس تفلدت مبارک سپیده جونم.الهی۱۰۰۰ سله شی.
پ.ن:خیلیها گفتن تعداد کامنت نگفتی برای اپ بعدی.....جواب این بود که شاید نباشم ولی اگه بودم برای قسمت بعدی با۲۵۰۰کامنت در خدنتیم
پ.ن:میلاد با سعادت منجی عالم بشریت امام زمان (ژ(ع)را به تمامی شیعیان جهان تبریک عرض می کنم
پ.ن:من یه مدت نبودم ولی به همتون می یام سر می زنم ممکنه یکم دیر بشه ولی می یام
پ.ن:یکی از دوستان گفتن که داستان من و تو وبهای دیگه هم دیدن..خواعشا اگه همچین موردی و دیدین بهم بگید خیلی واسم مهمه این داستان زندگی من نه وسیله ی برای جذب بازدید کننده

|