تبليغاتX
×)(×ღღ محمد&هدیه ღღ×)(×
×)(×ღღ محمد&هدیه ღღ×)(×

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست هر چه اغاز ندارد نپذیرد انجام


2 سال شد

سلام به گلهای باغ زندگیم

خوبین همه؟

مدرسه چطوره خوش می گذره

دانشگاه چطور؟اون که عالیه اره؟

اگه گفتین چه روزیه؟

اینجا خرمشهر است 8 مهر ساعت 3 بعد از ظهر.(به جان خودم دروغ می گها اینجا خرمشهر نیست اینجا یه جای دیگه است)

 درست 2 سال پیش تو همین روز تو همین ساعت محمد اولین سلام و به من کرد منم اولین جواب سلام و بهش دادم....درست 2 سال پیش همین روز همین ساعت من بد بخت شدم...

چوخی کردم خوشبخت شدم البته خوشبختم که نه خوشبخت ترین شدم..........

خوب این میلاد با سعادت و به همه ی مسلمانان و نا مسلمانان جهان تبریک عرض می کنم....

محمد جون جون جونم به توام دومین سالگرد آشناییمون و تبریک می گم ایشا الله 200 سال دیگه هم زنده باشم که 200 مین سالگرد آشناییمونم بهت تبریک بگم..................فدای تو بشششششم  من...........

خیلی دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم خیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِلی خیلی زیاد

تا همیشه باهام بمون امید زندگیم

از صمیم قلبم این روز و بهت تبریک می گم باورم نمی شه 2 سال گذشته شاید خیلی سخت گذشت و خیلی طولانی ولی با همه ی سختی هاش قشنگ بود و دوست داشتنی باورم نمی شه که 2 سال عشق قشنگت تو دلم لونه کرده باورم نمی شه که 2 سال تو با تمام وجودت متعلق به منی فقط من.تا همیشه فقط با تو و فقط برای تو می مونم تو هم بمون.

فقط خودم فقط خودت

 

 

دوشنبه هشتم مهر 1387 |

تولدمهههههههههه

                

سلام خوففففففففففففففین؟

امروز تفلدمهههههههههه

ومن برای هفدهمین بار این روز بزرگ و گرامی را به ملت عزیز و سلحشور ایران زمین تبریک عرض می کنم.

واقعا عجب سعادتی نصیب ایران زمین شد که من پا به عرصه ی حیات گذاشتم....

ایران زمین و بی خی شما چقدر خوش شانسین که دوستی به بزرگی و با عظمتی من دارین(البته از لحاظ روحی با عظمتم نه جسمی)

می دونم که همتون منتظر چنین روزی بودین...

و من اینک بعد از یک غیبت کبری به جمع شما پیوستم تا این جمع را هر روز گرمتر و صمیمی تر از دیروز کنم...

 

 

باز که همتون نشستین منتظر کیک بی خیال بابا مثلا من افتخار دادم بهتون که در بینتون حاضر شدماااااااا شما بازم کیک می خواین؟

باشه بابا من که سعادت حضورم و نصیبتون کردم کیکم بهتون می دم

اینم یه میکس کیک از هر کدوم دلتون خواست بخورین....

 

 

 

یه صلواتم برای شادی روح اوس احمد, معصومه بفرستین

بابا چه خبرته ارو تر بخور نمی خوام که ازت بگیرمش می پره تو گلوتااااااااااااا

همین جور که مشغول خوردن کیکین بزارین یک گروه موزیسینم راه بندازم هر کی کیکش تموم شد پاشه برقصه

 

 

فقط تورو خدا مختلط نشین منکرات میاد خرم و می چسبه

 

 

حالا که کیک می خواین کادو هم باید بدین من حالیم نمی شه

دوستان درجه یک 100 تا کامنت دوستان درجه 2 50 تا درجه 3 هم 49 تا....

درجه هاتون و دیگه خودتون مشخص کنین می خوام ببینم کیا جزء دوستای درجه یک و عزیزم هستن....

امروزم از داستان ماستان خبری نیست

واااااااااااااااااااای نزنین تو رو خدا باشه می گم می گم غلط کردم به ارواح خاک اوس احمد می گم.....

فعلا برین چیز بکشین برین تو خماری بعد من داستان می گم از تو خماری چیز درتون می یارم.....

می گم بچه ها یکیتون یه 200 میلیون نداره بهم غرض بده ؟

می خوام برم مهریه ی فریده رو بدم دست از سرم برداره همش داره چیز می کشه می ترسم منم چیزی کنه....

من دیگه برم کاری ندارین باهام؟

کاریم دارین به من چه

مگه من بی کارم که به کارای شما برسم؟

چیزه دیگه ایی هم نمونده همه چیز و گفتم

پس من به سلامت رفتم

مواظب شکماتونم باشین زیاد نخورین کیک از خودتون نیست کیکدون که از خودتونه

فعلا بابای کادوهای خشمل مشمل فراموش نشه هااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

پی نوشت ها:

پ.ن:تو این مدتی که وب زدم و چت می کنم یک نفر هست که از همه بیشتر دوسش دارم از خواهرم بهم نزدیکتره(زیاد نرو تو حس من که خواهر ندارم)اشنایمونم مدیون یک نفرم که به اندازه ی دنیا ازش تشکر می کنم.اسم هیچ کدومشون و نمی یارم چون می دونم خودشون می دونن که کین...

 

پ.ن:رونی جونننننننننننننننم تفلده وبت که مصادف شده با تفللللللللده من مبارک....خیلی دلم برات تنگ شده خشگلم....

پ.ن:راستی قالب جدیدم چطوره؟

یکمم مشکل داشت که به خاطره درست کردنش از بانو علیه پریای بزرگ تشکر می کنم

پ.ن:یه حرفی مونده تو دلم که دلم می خواد به یه نفر بگمش:هدیه جان ازت خواهش می کنم اشتباه 2 سال پیش من و تکرار نکن دوست ندارم تو هم وضعیت من و پیدا کنی این حرف و به عنوان یه خواهر بهت می گم.شاید ازم ناراحتشی ولی ارزشش و داره.

پ.ن:یههههههههه چیزه بد خیلی بد پس فردا باید بریم مدرسه من که نمیرم دوشنبه که تعطیله 3 شنبه که روز اول مدرسه اس منم که از روز اول خوشم نمی یاد 4شنبه 5 شنبه هم که اخر هفته اس خود به خود خودش تعطیله...از شنبه شروع می کنیم ایشاالله

پ.ن:باید نت اومدن و کم کنم دیگه این مدت خیلی نت می یومدم یعنی به تمام معنا معتادش شدم....باید ترک کنم....هفته ای یک بار میام ولی سعی می کنم به همتون سر بزتم...اگر نشد شرمندتون دیگه.....

پ.ن:روزه هاتونم مبارک باشه نمازاتونم التماس دعا

پ.ن:بچه ها برام دعا کنید یه دست گله خشمل به اب دادم که ممکنه تا چند روز دیگه دوباره از نت و مت و این چیز میزا تحریم بشم

پ.ن:از یک چیزخیلی بدم می یاد اونم اینه که بری خبر اپ و به همه بدی بعد طرف نیاد سراغت تا روزی که اپ می کنه.بیاد این جوری بگه ببخشد دیر اومدم وبت .اپت خیلی قشنگ بود.منم اپم بیا پیشم.....حالا بعد از چقدر بعد از 1 هفته که تو اپ کردی..

پ.ن:امسال نتونستم تفلد بگیرم اخه روز شهادت افتاده من چقدر بد شانسم

پ.ن:تا حالا 3 نفر بهم تبریکیدن اولی سپیده جونم دومی نادیا دوست جون خودم سومی هم محمد,محمد زنگ زده می گه تولدت مبارک فرشته جونم.بهش گفتم تولده من که امروز نیست می گه می دونم می خواستم اولی نفر باشم بهش گفتم ولی سومین نفر بودی

تولد داداش حسینم تبریک می گم.از کادوشونم یه دنیا ممنون

پ.ن:به خاطره این که از عواقب ننوشتن داستان می ترسیدم یه سر برین ادامه ی مطلب

دوستای گلم هر کی اود دید اپ کردم خبر ندادم تو رو خدا ناراحت نشه اسپید ندارم وگرنه دارم تلاش خودم و می کنم به همه خبر بدم

 


ادامه مطلب

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 |

قسمت زندگی

سلام به همه ی دوستای گل و عزیزم

 

از همتون ممنونم که نگرانم بودید و واسم دعا کردید خیلی گلید.

امروز با اجازتون نمی خوام داستان و بگم دلم می خواد یکم حرف بزنم.

دلم می خواد یکم درد و دل کنم....با خیلیهایی که می شناسم و خیلیهایی که نمی شناسمشون....

دیروز بعد از 2 ماه و نیم بهترین روز زندگیه من بود ولی مدام یه حس خیلی بدی باهامه یه حسی که بهم می گه هدیه نزدیکه اون روزی که ازش می ترسیدی نزدیکه نمی دونم چه روزیه روز جدایی روز مرگ یا هر روز دیگه ایی....

من پسور وب و به یکی از دوستای عزیزم دادم خواستم ازش اگه یه روزی اتفاقی افتاد واسم و من نمی تونستم بیام نت  اخرین اپم و بزاره.....

روزهای عمرم تند و تند دارن می گذرن من از گذرشون ناراحت نیستم من از بیهوده گذشتنشون دلگیرم من از دست خدا و بنده هاش دلگیرم از دست خدا که من و افرید و از دست بنده های خدا که من و تنها گذاشتن....

ادما همشون غم دارن همشون غصه دارن ولی هر کدومشون یه توانی دارن تاب و توان منم دیگه تموم شده صبرم تموم شده 10 ساله تمام دارم زجر می کشم بسمه دیگه خسته شدم....

مگه نمی گن این دنیا 2 روزه پس چرا تموم نمی شه 17 ساله تو این دنیا دارم زجر می کشم یعنی هنوز 2 روز دنیا نگذشته؟

خودم به همه می گم دنیا دوروزه غم بخوری بیهوده می سوزه ولی یکی نیست به خودم بگه .....

تو که پیشم بودی چرا نزاشتی سرم و بزارم رو شونت و بغضی و که مدت ها تو گلوم بود بشکونم چرا چشمام وبوسیدی و گفتی این چشا نباید بارونی بشن چرا گفتی اخه حیفه این چشمای ناز نیست که مروارید های اشکت خیسشون کنه  چرا قسمم دادی چرا خودت گریه کردی مگه من بهت نگفته بودم چشمای تو شیشه ی عمر منه مگه بهت نگفته بودم هر یه قطره اشکش عمر من و کم می کنه؟

اخه من چشمام و بدونه تو می خوام چی کار ؟

چرا بازم چشمام و خیره گزاشتی به در چرا بازم چشم به راهم گزاشتی؟

چرا گفتی اگه یه قطره اشک از چشام بیاد دیگه نگام نمی کنی؟

چرا نزاشتی تو چشات نگاه کنم چراسرت و می نداختی پایین؟

مگه نگفتی چشام و دوست داری پس چرا تو حصرت  دیدنه چشات گزاشتیشون؟

چرا نفهمیدی دلم تو سینه ام داره می پوسه چرا گفتم بمون و تو نموندی؟

چرا رفتی؟چرا بی صدا قلبم و شکوندی؟

مگه نگفتی تا ابد دوسم داری پس چرا رفتی چرا وقتی قسمت دادم نموندی مگه یادت رفته بود که گفته بودی تا ابد دوسم داری؟

می دونم یه روزی یه جایی دوباره بهم می رسیم ولی می ترسم می ترسم اون روز خیلی طول بکشه تا بیاد....

تو بازم مثل همیشه موقعه ی خدافظی گفتی میام خیلی زود دوباره میام پیشت وقتی این و گفتی یه دلشوره ای افتاد تو دلم نگران شدم دلم گواهی بد می داد می ترسم می ترسم دوباره حرف دلم درست باشه می ترسم که حصرت گرمای دستات حصرت اغوش گرمت به دلم بمونه می ترسم دیگه چشمات و نبینم می ترسم حصرت صدای سازت به دلم بمونه می ترسم دیگه هیچ وقت صدای دوست دارم هارو از تو نشنوم .....

از اینده از فردا از یک ساعته دیگه می ترسم همش منتظره یه خبرم یه خبره بد .....

دلم خیلی نگرانه روحیم و بد جور باختم ولی نمی خوام این طوری بمونم بازم مثل همیشه می خوام مبارزه کنم غم نباید من و شکست بده....

 

 

تو همون بودی که من خوابش و دیدم

تو همونی که می خوام براش بمیرم

تو همون فرشته ای از جنس ادم

تو واسم نشونه از خدای عالم 

 

تو همونی که تو خنده هام شریکی

تویه درد و غصه هام واسم طبیبی

تو همون رویایه پاکی که تویه شبهای من بود

تو یه قطره از خدایی

 

توبودی اشک من و یه قطره از خدا

می دونم هنوز نشده دلت از من جدا

روزی که نگات به نگام دوخته شد

غم تویه دله من سوخته شد

 

قلبم و گرفتی از من و کردی ماله خودت

دستام گرفتی و کردی تو دست خودت

کابوس رفتنت بود دور از رویای من

دردم و حالا میفهمی تو از صدای من

 

نرو عاشقت از دوریت میشه در به در

میبینی یه گوشه نشسته با چشمه تر

تو همون بودی و هستی که می خوام براش بمیرم

از خدا خواستم همیشه پیش تواروم بگیرم 

 

تو واسم دنیایه عشقی تو تموم لحظه هامی

تازه میشه روح و جونم وقتی که تو پا به پامی

از خدا می خوام همیشه که کنار تو بمونم

شمع و گل,پروانه می شم تا کناره تو بسوزم 

 

وقتی چشمات گریه می کرد

 ارزوم بود که بمیرم

کاشکی من کنارت بودم ای گل

 تا که دستات و بگیرم

  

تو یه قطره از خدایی,خدایی,خدایی

 

 

 

 

 

دوشنبه یازدهم شهریور 1387 |

قسمت نهم

سلام دوست جونای من

خوبم شما خوبین؟

خیلی حرف دارم دلم می خواد همه رو بگم ولی اول داستان و می گم بعدا حرفام و همه رو ییهویی می ریزم بیرون می گم....فقط دیگه خودتون ببخشین که اپم طولانی میشه....خوب سریع تر برم سراغ اصل مطلب یعنی قسمت نهم داستان بزار بیبنم تا کجا گفتم:

 

سلام اقای....

سلام...

من هدیه ام...

.خوبی؟خانوادتون خوبن؟

ممنون سلام می رسونن خدمتتون....

سلامت باشن

زنگ زدم که هم عرضه ادبی کرده باشم و هم بابته این که برای عید خدمتتون تماس نگرفتم عذر خواهی کنم...

..........خلاصه همین جور حرف زدیم و من بابته قبض موبایل کلی عذر خواهی کردم و این حرفاااااااا

خیلی خوب باهام حرف زد...البته من انقدر تپش قلب و نگرانی داشتم که خیلی از حرفارو نفهمیدم....

بعد از اون روز بود که محمد هی می گفت بابا تو چی گفتی به بابایه من که انقدر تحویلم می گیره روزی چند بار بهم زنگ می زنه.....تا حالا سابقه نداشته .....

هر شب محمد بهم زنگ می زد تا صبح با هم حرف می زدیم خیلی وقت بود این وضیت و داشتیم برایه همین من واسه درسام خیلی بهم فشار می یومد....ولی هیچی نمی گفتم می ترسیدم یه دفعه فکر کنه من دوست ندارم باهاش حرف زنم.....امتحانات ترمم شروع شدن....فرجه ها کم بود حجم درس هم زیاد......ولی با این حال باز هم هر شب محمد زنگ می زد یادمه یه شب از خستهگی زیاد پشت تل خوابم برد.....2_3تا از امتحانام و دادم سر هر امتحان که می رفتم انقدر خواب الود بودم که خدا می دونه همش سعی می کردم سریع تر امتحان و بدم بلندشم برم خونه.....دیدیم این جوری فایده نداره به محمد گفتم که وضعیتم این جوریه و نمی تونم دیگه شبهای امتحان باهاش حرف بزنم.....اول یکم ناراحت شد ولی بعد قبول کرد.....کم تر دیگه حرف می زدیم....تولده محمد نزدیک بود نمی دونستم چی بخرم براش تا یه دفعه فکر ساعت افتادم با دوستم رفتم بیرون که دنباله یه ساعت خوب بگردم از شانس بدم محمد همون موقع زنگ زد....گفت:کجایی؟گفتم :بازارم...گفت:واسه چی رفتی بازار؟چرا به من نگفتی؟چی می خوای بخری؟

بهش گفتم چیزی لازم داشتم ببخشید یهویی شد دیگه....قهر کرد و قطع کرد تلفن و...

خیلی ناراحت شدم....

یه ساعت و دیدم خیلی به دلم نشست همون و خریدم ولی ضمانت نامه هاش و گفت باید بیاین بعدا بگیرین....

برگشتم خونه محمد زنگ زد خیلی ناراحت بود از دستم هر طوری بود دوباره به حالته اولیه برش گردوندم....ولی بعدش بهم گفت هدیه احساس می کنم یه چیز و داری ازم قایم می کنی .....بهش گفتم:نه چیزه خاصی نیست....گفت:من می دونم یه چیزی هست بهم بگو....گفتم:اذیت نکن دیگه محمد...فقط یه چیزه اونم قول می د بعدا بهت بگم......گفت :من همین الان می خوام بدونم....گفتم:اذیت نکن دوست ندارم الان بگم....انقدر گفت و گفت تا عصبانی شدم و یه دفعه گفتم رفته بودم برای تولدت کادو بگیرم...می خواستم غافل گیرت کنم....ولی همه چیز و تو خراب کردی...یه 30 ثانیه هردومون سکوت کردیم  خودش از این همه اصرارش خجالت کشیده بود.....بعد گفت:عزیزم تولده من که یک ماه دیگه است گفتم بله می دونم ولی من می خواستم 15 خرداد که می یای اینجا بهت بدمش دوست نداشتم پستش کنم(اخه از پست کردن خاطره ی خوبی نداشتم ......برای ولنتاین یه ادکلن با یه نامه و یه سی دی که عکسام توش بودن و یه داستان(داستان یکی از دیدارامون بود که نوشته بودمش که محمد اصرار داشت باید بهم بدیش)پست کردم ولی هنوز به مقصد نرسیده)

خودش خیلی ناراحت شده بود بعدشم بیش از اندازه سعی کرد که از دلم در بیاره ولی خوب اب ریخته رو نمیشه جمع کرد.....

هی می گفت تورو خدا از دستم ناراحت نباش و ......من ناراحت نبودم یعنی هیچ وقت از دست محمد ناراحت نمی شم ولی خوب اعصابم خورد بود که همه چیز بهم ریخته بود......روزها تند تند می گذشتن دلم خیلی واسه محمد تنگ شده بود....قرار بود 14.15 خرداد که تعطیلیه بیاد پیشم....امتحانام و زیاد خوب نمی دادم خیلی خسته بودم شب ها اصلا خواب نداشتم یا داشتم با محمد حرف می زدم یا درس می خوندم.... 14خرداد رسید و محمد اومد اینجا خیلی خوش گذشت از هر سری که می یومد پیشم بهتر بود بیشتر ساعت روز و با محمدم بودم...ولی فکر بعدش و نمی کردم ...مامانم اینا رفته بودن مسافرت و قبل از مسافرتشونم به من گفتن که یه دفعه محمد نیاد اینجا ما زنگ می زنیم به خانوادش...من جوابی ندادم فقط خندیدم....شبی که رفتن انقدر دل نگرون شده بودم که خدا می دونه زنگ زدم به محمد که بهش بگم اصلا نمی خواد بیای.اینم بگم دو شب قبل با محمد دعوام شده بود و محمد گفته بود من اصلا نمی یام وقتی زنگ زدم بهش بهش گفتم محمد کجایی گفت خونه یه لحظه دلم شکست اخه محمد واسه اون ساعت بلیط داشت....وقتی این و گفت چشما م که فقط منتظر یه تلنگر بودن تا چشمه ی اشک و جاری کنن جاری شدن...با بغض گفتم:مگه قرار نبود بیای اینجا؟گفت:من که گفتم نمی یام....من زنگ زده بودم که بهش بگم نیا ولی وقتی اینارو می گفت احساس می کردم دنیا دوره سرم داره می چرخه.....گفتم خیلی بدی وبعد با صدای بلند گریه کردم......گفت:الهی من قربون اون اشکات بشم..گریه نکن فرشته جونم ببخش من و شوخی کردم باهات من الان تو راه اهنم منتظرم تا داداشم بلیط هارو از خونه بیاره واسم......داشتم بال در می یاوردم....جریان و بهش گفتم اونم نگران شد بهم گفت می خوای نیام؟بهش گفتم:نه می میرم اگه نبینمت..ولی نگرانم.....گفت:ببین دلت چی می گه می گه اتفاقی میفته یا نه؟گفتم:دلم؟گفت اره اون هر چی بگه درسته اگه بگه میفته یعنی میفته؟یه لحظه سکوت کردم دلم روشن بود بهش گفتم می گه اتفاقی نمی یفته....گفت پس من با کله می یام...خندیدم از ته دلم خندیدم.....با تمام وجودم خندیدم...گفت:قربون خنده هات بشم من.....

محمد اومد وهیچ اتفاقیم خدارو 100 هزار مرتبه شکر نیفتاد....فقط مشکل یه جا بود اونم اینجا که من به محمد گفتم به خانوادت بگو من و ندیدی و من رفتم مسافرت که اگه یه دفعه مامانم اینا زنگ زدن به خانوادت اتفاقی نیفته اونم گفت ولی بعدش این مساله برامون مشکل ساز شد واسه اینکه خانواده ی محمد فکر کردن محمد و سر کار گذاشتم....

بعد از دیدارمون من هنوز امتحان داشتم ولی فقط یه دونه واسه اون امتحانم خیلی سختی کشیدم همش موقعه ی درس خوندن داشتم اشک می ریختم اخه بعد از 2 روز محمد برگشته بود و من دوباره تنها شده بودم خیلی تو اون روزها سعی می کرد دلداریم بده ولی اون خودشم نیاز به دلداری داشت که من تو اون روزها قادر به این کار نبودم امتحانام که تموم شد احساس کردم یه بار خیلی سنگینی از رو دوشم برداشتن سبک شده بودم....کارنامم و گرفتم خوب نبود ولی می تونم بگم با شرایطی که من 2 ماه تمام نخوابیده بودم عالی بود وقتی محمد بهم گفت چند شدی بهش گفتم 19.60 گفت خیلی کمه یه لحظه گفتم خیلی بی انصافی محمد هر کسی جایه من بود تجدید می اورد.....هر روز فشارها از طرف خانواده ی محمد زیاد و زیادتر می شد....به خاطره هزینه هایی که برای تلفن داشتیم ....نمی دونستم باید چی کار کنم از طرفی هم نشستم پیش خودم فکر کردم دیدم این راه راهی نیست که به درده اینده ی ما بخوره ...محمد تو این یک سال و خورده ای همش داشته با تل با من حرف می زده و از خیلی از کاراش عقب افتاده سربازی دانشگاه شغل.....محمد از اولش قصد دانشگاه رفتن نداشت همیشه حرفش این بود که می گفت سطح فهم و اگاهی به درس و دانشگاه نیست ولی با اصرار های من رفت کنکور داد و اگر خدا بخواد ترم مهر امسال میره سر کلاس.....یه فکرهایی تو سرم بود که تویه انجامشون شک داشتم ولی بعد از این که یه شب محمد زنگ زد بهم تصمیم و گرفتم که عملیشون کنم.....

 

خوب اینم قسمت نهم داستان بقیش بماند واسه بعدا حالا بریم سر حرفام....

جریان چیه دنیا به اخر رسیده؟یا نکنه بلاگفا به همتون پول داده؟چرا همتون می خواید وباتون و تعطیل کنید؟

هر کدومتون یه بهونه می یارید خوبه من گفتم می خوام برماااااااااااااااااااااااااااااااااااحالا همتون رفتید من موندم من تنها من بی کس من اوره من بیچاره شما چی؟

پ.ن:اول از همه از همتون می خوام که واسه محدثه جونم دعا کنید که مشکلش حل بشه و سریع تر برگرده پیشمون.

پ.ن:دوم تفلده پریسا جونم و می خوام تبریک بگم تفلددددددددددددددددددت مبارک خانوم گل.

پ.ن:به علت تقاضای صاحب پی نوشت این پی نوشت حذف شد

پ.ن:چهارم می خوام بگم دلم واست تنگ میشه فائزه جونم مارو فراموش نکن خانومی خیلی دوست دارم.

پ.ن:پنجم می خوام بگم واقعا ما باید خجالت بکشیم اونم خیلی زیاد نمی دونین واسه چی؟واسه این کلی ادم علاف و فرستادیم پکن الان دارن با یه دونه مدال طلا بر می گردن ایران دوره مدال کلی پتو پیچیدن که یه وقت سرما نخوره......اون مدال برنزرم که فک کنم رئیس جمهور چین به علت این که از هوای پکن استفاده کردن و هیچ ....... نخوردن ازشون گرفته باشه....دلم واسه هادی ساعی میسوزه.....

پ.ن:شیشم برام دعا کنید اون چیزی که می خوام اتفاق بیفته...

پ.ن:هفتم خدارو شکر می کنم که مشکله پریا جونم حل شد

پ.ن:هشتم تفلدم یادتون نره پیش پیش می گم که کادو هاتون و اماده کنید 28 روزه دیگه تفلدمه 31 شهریور

پ.ن نهم یه چیزی همیشه برام عجیبه چرا شما ها همه ییهویی همه با هم اپ می کنین؟

چقدر پی نوشت خدا زیادشون کنه

ااااااااااااا مثل این که زیادشون کرد.....

پ.ن:دهم ازهمه ی دوستانی هم که برام نظر می زارن ممنونم هر کیم بی معرفتی می کنه و نظر نمیده اکشال نداره اون دنیا ازش ایس پک به جایه نظرات می گیرم.راستی تو جهنم ایس پکهارو کجا میزارن؟اب میشن که.....

خوب من فعلا برم دیگه

همتون و به خدایه اسمون ها و ستاره ها می سپارم

التماس دعا

هدیه

 

پ.ن:الان جاییم که هیچ کدومتون فکرشم نمی کنیدواااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

 

 

شنبه دوم شهریور 1387 |

قسمت هشتم

سلام

خوب هستین همه گی؟

امروز اومدم با یه دله پر از غم اپ کنم

خیلی دلم گرفته

بیشتر از این حرف نمی زنم و می رم سراغ قسمت 8 داستان

 

اسفند ماه داشت تموم میشد و داشتیم به عید نزدیک میشدیم زمزمه ی رفتن ما به مشهد تو خانواده افتاده بود قرار بود من و داداشم زودتر بریم اونا هم بعد از مابیان.

28 اسفند 86 ما رفتیم مشهد قرار شد محمد هم بیاد اونجا هر روز تقریبا هم دیگر و می دیدیم یه روز که پیشه هم بودیم با محمد بحثم شد و اون حالش بد شد داشتم سکته می کردم همین جوری گریه می کردم و هی می گفتم ببخشید تا وقتی حالش خوب شد 100 بار اون دنیارو به چشمم دیدم برگشتم......

بعد از اون به خودم قول دادم که هیچ وقت دیگه باهاش بحث نکنم و بعد از اون بود که من شدم یه عروسکه خیمه شب بازی.....

مامانم اینا اومدن و محمد برگشت خونشون محمد اصرار داشت که من موقعه ی برگشت به مامانم اینا بگم بریم خونه ی محمد ا ینا ....

یه چیزه غیر ممکن و می خواست همچین چیزی حداقل تویه ایران پذیرفته نیست منم به خاطر این که محمد ازم خواسته بود به مامان بابام گفتم انقدر عصبانی شدن که می خواستن بیارن تو دهنم....

کلی باهام جنگ و بحث و دعوا کرد که تو عمدا راضیشون نمی کنی بیان اینجا

یه روز یادمه تو خونه ی داییم اینا بودم که زنگ زد رفتم تو باغشون نشستم شروع کردم صحبت کردن باهاش هی  اون می گفت و می گفت و من اروم اروم اشک می ریختم .....

بهم گفت اصلا اجازت نمی دم بری دانشگاه ......(می دونست که دانشگاه رفتن و ادامه ی تحصیل یکی از بزرگترین ارزو های منه)

اصلا دوست ندارم فقط می خوام زجرت بدم .....

می خوام با زجر دادن تو  انتقام بگیرم از مادر پدرت.....

و هزاران حرف دیگه که من فقط شنوندشون بودم......

دلم خیلی گرفته بود اندازه ی تک تک اون شکوفه هایی که تویه اون باغ رو درختا باید در می یومدن حالا خشک شده بودن....

انقدر اونجا گریه کردم که احساس کردم سنگهای دور و اطرافمم با اون دل سنگیشون هم پایه من دارن اشک می ریزن.....

وقتی برگشتم خونه ی خودمون کم کم اروم شد و دوباره عاشقی و دل باختگیش و از سر گرفت دوباره شد همون مجنون قدیم که لیلیش و می پرستید.....

ولی من هر روز شکسته تر می شدم دوسش داشتم خیلیم دوسش داشتم حاضر بودم جونم و براش بدم ولی دیگه عوض شده بودم دیگه نمی تونستم مثل قبلا از عشقی که بهش داشتم لذت ببرم.....

شدم یه عروسک کوکی که محمد به هر حالتی که دلش می خواست کوکم می کرد....

خودش بارها و بارها اعتراف کرد که دارم میشم همون هدیه ای که اون می خواد.....

از اون به بعد دیگه محمد هدیه صدام نکرد بهم می گفت فرشته اوایلش دوست نداشتم این اسم و روم بزاره اخه اون اعتقاد پیدا کرده بود که من یه ادم معمولی نیستم یه فرشته ام از طرف خدا برای اون اون می گفت یه ادم نمی تونه انقدر عاشق باشه و انقدر مهربون فقط فرشته ها این طورین و من دوست نداشتم اون این فکر و بکنه اخه من یه ادم بودم یه ادمه معمولی معمولی....

 

ولی بعد از اون شروع کرد به بهانه های جدیدتر گرفتن می گفت هر جا می ری باید بهم بگی هر کاری می کنی من باید خبر داشته باشم

برام سخت بود اوایلش ولی کم کم سعی کردم خودم و عادت بدم که بهش بگم هر جا می رم.....

یادمه یه سری من حالم خوب نبود و دوستم زنگ زد گفت بیا بریم بیرون پارکی جایی منم گفتم یکم حال و هوام عوض بشه برم باهاش....

داشتم اماده می شدم که برم که یه دفعه محمد زنگ زد عروسی بود اون روز

وقتی بهش گفتم می خوام برم یکم گرفته شد گفت این وقته شب درست نیست منم در جا زنگ زدم به دوستم و گفتم نمی یام نه این که چون اون وقت شب درست نباشه نه چون با خانواده ی دوستم بودم....به خاطره این زنگ زدم که محمد ناراحت نشه

وقتی زنگ زدم به دوستم گفت:چرا زنگ زدی من که نگفتم نر و این حرفا

فرداش دوباره دوستم زنگ زد و این دفعه گفت بیا بریم سیرک  من عصرش با محمد حرف زدم و بهش گفتم شاید برم شاید نرم ولی اون هیچ مخالفتی نکرد که نباید بری و این چیزا....

منم شبش کارام تموم شد و رفتم قبلش یه اس ام اس به محمد زدم که بعدا نگه نگفتی  ولی ظاهرا همه چیز دست به دسته هم داده بود که دوباره طعم خوشبختیه چند روزه ای که داشتم ازم سلب بشه

اس ام اس دسته محمد نرسید و محمد هم شب زنگ زد و وقتی فهمید من بیرونم کلی دعوا راه انداخت

همیشه وقتی می رفتم مسافرت وقتی می رفتم بیرون با عصبانیتای بی موردش به دهنم زهر مارش می کرد.....

می دونین بهم چی گفت:

گفت تو با دوستت نرفتی بیرون تو با کسه دیگه ارتباط داری تو دوست پسر داری تو عمدا به من خبر ندادی و........

شبش به حدی گریه کردم که خدا می دونه همین طور زار می زدم من تا شب ساعت 3 داشتم بهش اس ام اس می دادم و التماسش می کردم که ببخشتم

حتی اونجا که بودم گوشی و دادم دست داداش کوچیکم که باورش بشه من با یه پسر نیومدم بیرون و دوستم دختره

ولی می گفت داداشتم واسه رد گم کنی بردی.....من گریه می کردم و اون این اس ام اس هارو تحویلم می داد حتی حاضر نبود تماس هام و جواب بده...

و این وضعیت تا چند روز ادامه داشت وبعد دوباره کم کم همه چیز به روالش بر گشت ولی دوباره من خورد شده بودم خورد تر از قبل.

روزها می یومدن و پشت سر هم می رفتن تا این که اردیبهشت ماه رسید و قبض موبایل محمد اومد کلی دعواشون شده بود تو خونه به خاطره مبلغ بالاش......محمد هم همون روز قرار بود بره تهران برایه کارای سربازیش که معافیت بگیره.

تو اردیبهشت ماه چون نزدیکه امتحاناته ترم بود فشرده ازامون امتحان می گرفتن منم شبها اصلا نمی خوابیدم فقط وقتی از سر کلاس می یومدم 1 ساعت می خوابیدم و بعدش بلند می شدم درس می خوندم......

اوون روز من 3 روز بود پشته سر هم که پلک رو هم نزاشته بودم وقتی اومدم خونه دیگه حتی نمی تونستم راه برم با مقنعه و مانتو شلوار رفتم تو تختم که بخوابم یه دفعه محمد اس ام اس داد که اره قبضه گوشی اومده و فلان و بهمان ...می خواستم جواب بدم که در حال تایپ کردن خوابم برد.....

وقتی بیدار شدم 40 دقیقه گذشته بود و محمد 6 تا اس ام اس فرستاده بود و کلی زنگ زده بود که من جواب نداده بودم....تو اس ام اساش کلی چیز بهم گفته بود و دوباره این نشان یک دعوای جدید بود


 

بهم گفته بود که تو حتما با دوست پسرتی که جواب تلفن و اس ام اسهای من و نمی دی حالا قسم بخور که به خدا من با کسی نیستم فقط خواب بودم کیه که باور کنه.......

دوباره دعوا شروع شد با چشمه گریون کتابم و باز کردم که درس بخونم ولی مگه می شد تو اون وضعیت درس خوند اونم چی عربی انسانی درسی که ازش متنفرم.....

تا ساعت 1_2 شب داشت اس ام اس می داد و تهدید به خودکشی می کرد حالا من هر چی التماس می کردم که فایده نداشت می گفت ابرومم پیشه خانوادم رفته به خاطره قبض موبایل توام که اینجوری من دیگه واسه چی زنده باشم ووووووو.....

اون شب با این قول که من زنگ بزنم به باباش و باهاش حرف بزنم همه چیز موقتا تموم شد.....

فرداش باید زنگ می زدم به باباش سره امتحان که بودم مغزم اصلا کار نمی کرد داشتم دیوونه می شدم نمی دونستم چی باید بگم به باباش از طرفه دیگه هم نمی شد که زنگ نزنم....

امتحانم و دادم تموم شد می دونستم خرابش کردم وقتی برگه هارو داد 18 گرفته بودم یه لحظه از دست محمد عصبانی شدم ولی بعد گفتم فدایه سرش.....

بعد از ظهرش وقتی رفتم خونه زنگ زدم به باباش که باهاش صحبت کنم...

تپش قلبم زیاد شد بود و دستم می لرزید خیلی می ترسیدم ولی بلاخره شماره رو گرفتم....

2 تا بوق خورد تلفن و بعد صدای اقای .... پیچید تویه گوشی....

الو.....

 

خوب اینم قسمت هشتم داستان تقریبا ماله 2 ماه بود فروردین و اردیبهشت همین امسال....

چیزه دیگه ای نمونده....

خیلی از دوستان تو قسمت قبل و قسمتهای قبل ازاون گفته بودن که محمد خیلی در حق من بد کرده و........اول از همه باید بگم یک طرفه نباید قضاوت کرد خیلی دوست داشتم محمد هم می یومد و اونم از زبون خودش می نوشت ولی خوب اقا محمد من و قابل نمی دونن که حتی یه سر بزنن به این وبلاگ دیگه چه برسه به نوشتن.....

چیزه دیگه ای هم که می خواستم بگم این بود که محمد هر کاری در حق من بکنه من بازم دوسش دارم و شاید همه ی این اتفاقات دست به دست هم داده باشن و عشق من و نسبت به محمد 1000 برابر گذشته کنن.شاید هم تمام اینها حق من بوده.....

نمی دونم شاید دیگه نیومدم شاید هم اومدم من این وب و یه روزی به خاطر محمد ساختمش و تا حالا هم با تمام عشقی که بهش داشتم این وبلاگ و اداره کردم

من خیلی از لحظه های قشنگ زندگیم و تو این وب ثبت کردم دل کندن ازش سخته برام ولی اگه لازم باشه حاضرم به خاطر عشقم به خاطر کسی که دوسش دارم این وب و برایه همیشه ببندم.

یه حرفه کوچولو از طرف فرشته کوچولوت :

محمد جان من این وب و به خاطر تو ساختم زندگیم اگر هم یه روز بستمش به خاطر تو بوده.همون طور که دارم به خاطر تو نفس می کشم و اگر هم مردم فقط به خاطره تو بوده.

میمیرم برات تنها بهانه ی زندگیم.

 

از همه ی دوستای گلی که برام نظر می زارن ممنونم.

همتون و به خدای 7 اسمون می سپارم

مواظب خودتون و عشقتون باشید (عشقتون هر چیز و هر کسی که می خواد باشه)

 

هدیه

 

 

پ.ن:هدیه جان فوت برادر گلت و تسلیت می گم عزیزم امیدوارم غم اخرت باشه گلم.

 

 

 

 

 

پ.ن:تجربه ی جالبی بود ۲ روز وبها بسته بود

پ.ن:امروز ۲۴ مرداد پس تفلدت مبارک سپیده جونم.الهی۱۰۰۰ سله شی.

پ.ن:خیلیها گفتن تعداد کامنت نگفتی برای اپ بعدی.....جواب این بود که شاید نباشم ولی اگه بودم برای قسمت بعدی با۲۵۰۰کامنت در خدنتیم

پ.ن:میلاد با سعادت منجی عالم بشریت امام زمان (ژ(ع)را به تمامی شیعیان جهان تبریک عرض می کنم

پ.ن:من یه مدت نبودم ولی به همتون می یام سر می زنم ممکنه یکم دیر بشه ولی می یام

پ.ن:یکی از دوستان گفتن که داستان من و تو وبهای دیگه هم دیدن..خواعشا اگه همچین موردی و دیدین بهم بگید خیلی واسم مهمه این داستان زندگی من نه وسیله ی برای جذب بازدید کننده

 

 

 

یکشنبه بیستم مرداد 1387 |

قسمت هفتم

سلام

چطور مطورین ؟

من که بدک نیستم می گذرونم.

ولی یکم حالم گرفتس نپرسین چرا چگونه که خودمم نمی دونم.

خوب طبق قولی که دادم شد 1000 تا کامنت و ما واسه اپ خدمت رسیدیم.

اینم قسمت هفتم :

 

وضعیتم واقعا تاسف بر انگیز بود دوستام همه ناراحت بودن برام.از تر حم خوشم نمی یومد تو اون روزها تنها به نفر بود که بهم امید می داد اونم حضرت حافظ بود هر وقت دلم می گرفت و تفالی به حافظ می زدم دل نا امیدم و به فردایی روشن امیدوار می کرد.بهش اعتقاد داشتم هنوزم دارم.

4_5 روز گذشت که یه دفعه دوستم زنگ زد.نادیا بود ساعت حدود 11 شب بود تنها بودم تو خونه داشتم درس می خوندم سریع گوشی و بر داشتم.گفت:هدیه محمد گفته بهم زنگ بزن.

داشتم بال در می اوردم بهش گفتم :چی گفته بهت.گفت:دیشب بهم اس ام اس زده که دلم برای هدیه تنگ شده.من این مدت خیلی اذیتش کردم .خیلی دوسش دارم و از این حرفهاااااا.

پس فرداش امتحان تاریخ ادبیات داشتم خیلی سخت بود منم همش به فکر زنگ زدن به محمد بودم سر امتحان با عجله نوشتم جوابارو و بلند شدم.رفتم تلفن کارتی زنگ زدم بهش .ولی به جای صدای محمد صدای خشک و بی روح یه زن پیچد تو گوشم که می گفت:

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.

1بار 2بار 100 بار زنگ زدم ولی فقط همین صدارو می شنیدم.

وقتی بر گشتم خونه احساس کردم خورد شدم شکستم احساس کردم محمد من و مسخره کرده....

بعد از ظهرش رفتم خونه دوستم از اونجا هم زنگ زدم ولی بازم همون صدارو شنیدم.....

فرداش دوباره نادیا بهم زنگ زد و گفت هدیه محمد با یه شماره جدید اس ام اس داده گفته به این زنگ بزنه ولی من وقت نکردم بهت بدم.

کلی از خودم خجالت کشیدم که چه فکرایی که من درباره ی محمد نکردم....

وقتی بهش زنگ زدم انگار نه انگار که این محمد همونه که به من می گفت دیگه بهم زنگ نزن....دوستم باهام بود اخر سر موقعه ی خدافظی بهم گفت دوست دارم ولی من نتونستم جوابش و بدم.

دلم پر می کشید براش ولی یه احساس سر در گمی درونم به وجود اومده بود پیش خودم می گفتم نکنه محمد می خواد من و سر کار بزاره؟

ولی بعد با دید مثبت به قضیه نگاه کردم و گفتم شاید می خواسته عشق من و امتحان کنه ....

بعد که ازش پرسیدم بهم گفت اره و قصدش همین بوده....

خدارو هزار بار به خاطر این نعمتی که بهم داده بود شکر کردم.....

از اون به بعدش هر وقت فرصتی پیش می یومد و من می تونستم صحبت کنم محمد به خونمون زنگ می زد ....امتحانام تموم شد و معدلم 19/80 شد کم بود ولی با اون همه مشکلاتم قابل تحمل بود....

یه روز  با محمد دعوام شد یه درگیری اساسی خیلی ناراحت بودم داشتم دیوونه می شدم وقتی مامانم اینا اومدن خونه فهمیدن که من عصبیم و بعدش اینم فهمیدن که من دوباره دارم با محمد حرف می زنم باز جر و بحث شروع شد و دوباره منع از مدرسه رفتن.نقطه ضعف من و پیدا کرده بودن می دونستن سر مدرسه رفتن حساسم برای همین سریعا تهدیدم می کردن.

اون بار هم با کلی قول و قرار راضی شدن که بزارن برم .......

چند روز بعدش(حدود 2 هفته ) قرار یه اردو گذاشتن بچه های کلاسمون من خودم یه گوشی خریده بودم ولی برای خرید سیم کارت دو دل بودم اون روز به یکی از دوستام گفتم که اگه سیم کارته اضافه داره بهم قرض بده اخه تویه اون اردو راحت می تونستم با محمد حرف بزنم.....

یه سیم کارت بهم داد.شبش داشتم با محمد اس ام اس بازی می کردم که یه دفعه مامانم اومد تو و موبایل و دستم دید ....حالا هی ازم می پرسیدن سیم کارت ماله کیه گوشی ماله کیه گفتم گوشی ماله خودمه ولی سیم ماله دوستمه گفتن کدوم دوستت ؟

من دوست نداشتم که برای دوستام دردسر درست کنم برای همین نگفتم که ماله کیه....هر چی هم اصرار کردن نگفتم ...دوباره همون اش و همون کاسه گفتن نمی زاریمت مدرسه بری شبش وقتی تنها شدم احساس کردم که دیگه واقعا دنیا به اخر رسیده ...محمد و دوست داشتم براش می مردم ولی دیگه موندن و جایز نمی دونستم پس تصمیم و گرفتم .....یه نامه واسه محمد نوشتم و بعدش 2 بسته قرص و نوش جان کردم.....اشکام یک ثانیه هم بند نمی یومدن بعد از 20 دقیقه احساس کردم سرم سنگینه و بعدش دیگه نفهمیدم چی شد......

وقتی بهوش اومدم تو بیمارستان بودم و سرم به دستم بود یه مایع خیلی بد مزه ای هم به خوردم می دادن که هر چه تو معدم بود می اوردم بالا......

تا 3 روز من خواب بودم و از دور و اطرافم هیچی نمی فهمیدم...وقتی که کم کم هشیار شدم مامانم با هام حرف زد و گفت:من دیگه کاری به کارتون ندارم به باباتم می گم که کاریتون نداشته باشه مدرسه تم برو ولی می دونم یه روز سرت به سنگ می خورده....

2 روز بعد من رفتم مدرسه همه ی بچه ها دورم کردن که کجا بودم و چی شده به هیچ کس نگفتم که خودکشی کردم.می خواستم برم سیم کارته دوستم و پس بدم که گفت من فعلا لازمش ندارم پیشت باشه .

2 روز پیشم بود که یه دفعه زنگ زد و گفت هدیه داداشم اومده سیم و می خواد من بهش گفتم:من که نمی تونم الان برات بیارمش...گفت داداشم و می فرستم در خونتون.....وقتی داداشش اومد سریع رفتم پایین سیم کارت و دادم و اومدم بالا.

فردای اون روز دوستم اومد سر کلاسمون گفت:هدیه یه چیزی می خوام بهت بگم ولی تورو خدا عصبانی نشو گفتم :حالا تو بگو....کلی قسم و ایه داد من و که عصبانی نشم اخر سر گفت داداشم گفته به دوستت بگو بیاد با من دوست بشه .....یه لحظه احساس کردم خون جلو چشمام گرفته با عصبانیت مشتم و کوبیدم ر میز و گفتم برو بیرون.....کلی ارومم کرد اخر سر بهش گفتم بابا من خودم کسی و دارم نمی تونم با کس دیگه باشم ....گفت خوب مگه چه اشکال داره با هر دوشون باش گفتم (م) جان عزیز دلم من نمی تونم اگه محمد بفهمه خون به پا می کنه.....اون روز رفت فرداش دوباره اومد پس فرداش دوباره اومد ولی جواب من فقط نه بود....

روز جمعه من دوباره ازمون داشتم تو محل ازمون بودم گوشی مامانمم دستم بود که یه دفعه محمد زنگ زد...عصبانی بود بهم گفت فرزاد تقویان کیه ؟گفتم من چه می دونم....

گفت:اره تو نمی دونی بهم زنگ زده گفته نامزدته.......من زدم زیر خنده گفت باشه بخند تا همین فردا تکلیفش و معلوم می کنی دروغ گو گفتنم:عزیزم تورو خدا بس کن این چرت و پرتا چیه داری می گی من همچین کسی و نمی شنام.گفت:چرا با باباتم حرف زده خودش بهم زنگ زده گفته.....

ازمونم شروع شده بود رفتم سر جلسه می دونست این دودا از زیر سر کی بلند می شه بعد از ازمون رفتم خونه ی سارا دوستم از اونجا زنگ زدم به(م) بهش گفتم به داداشت بگو این چه مسخره بازیه در اورده....داداشش رفته بود شهرستان برایه کار

عصابم خورد بود محمد هم به هیچ صراطی مستقیم نبود اخر سر با کلی قسم و ایه باور کرد که همه ی این ها کلی دروغ بوده که اون عوضی به خاطر این که با من دوست بشه سر هم کرده همون شب محمد هم ازم عذر خواهی کرد که بد حرف زده باهام.منم دیگه چیزی نگفتم ولی اصرار می کرد که حتما باید شماره و ادرس خونه ی پسررو بدم منم به هر بهونه ای  بود حواسش و پرت می کردم که یادش بره ولی تا یک ماه بعدش این قضیه رو فراموش نکرد

هر مدتی یک بار هم بحث و می کشید وسط که من ادرس بدم بهش ولی من نمی دادم می دونستم اگه بدم کار به کلانتری می کشه محمد و می شناختم.....

 

خوب اینم تا اینجایه داستان اگه کوتاه ببخشینم دیگه به خدا فرصت نکردم بنویسم همش اپهام 3 روز فاصله داشتن زیادم نوشتم خوب در نیومده با عرض شرمنده گی بسیار دیگه.....

خوب دوستای گلم این ماجرا ها هم ماله تقریبا 3 ماه بود یعنی تا اواخر اسفند 86 چیزه دیگه ای به انتهای داستان نمونده.

انشا الله بعد از این داستان یا داستان زندگی یکی دیگه از دوستان عزیزم و که برام تعریف کرده می زارم یا متنهای خودم و می زارم یا شعر و قصه ی کوتاه ......

دوست دارم شما هم نظر بدید اگر از نوشتنم خوشتون اومده داستان زندگی اون دو ستمم براتون بزارم البته با اجازه ی خودش .....حتما بگید که دوست دارید ماله اون خانم یا اقای Xهم بزارم یا نه.........؟

از همتون ممنوم......

من به نوبه ی خودم عاشق شنیدن داستان های واقعیم داستان های رنگا رنگ زندگیهای ادمهای رنگارنگ نه تنها واسه تجربه خوبه واسه ی اینم خوبه که بفهمیم ما تنها نیستیم که سختی می کشیم خیلی های دیگه هم هستن که چه بسا تو زندگیشون از ما هم بیشتر سختی کشیدن پس شاکر خدواوند باشیم به خاطر زندگیمون.

 

با یک بغل از ارزو های قشنگ و رنگا رنگ برای شما دوست گلم شما رو به خدا می سپارم تا برنا مه ای دیگر و سلامی دوباره بدرود

 

هدیه

 

 

پ.ن:عجب خداحافظی بودااااااااااااااااااااااااا

پ.ن:قسمت بعدی ایشاالله تا 1610 کامنت (دقیقا همین عدد)

پ.ن:شعر زیر از فروغ فرخزاد خیلی با حرفهای دل من می خونه خیلی طولانی منم یه مقدارش و حذف کردم حوصله داشتی بخونش.

پ.ن:یه چیز و می دونستین من اون بالا اشتباه کردم اون بالا۱۶۱۰ کامنت نبود ۲۶۱۰ بود

پ.ن:وقتی کامنتاتون و خوندم نیم ساعت داشتم می خندیدم عجب شیر تو شیری بود. 

 

    رازمن